26 امین بهار زندگیم گذشت


رادوین و المیرا


امسال تولدم خیلی سوپرایز شدم
سر کلاس بودم که استاد گفت یه متن انگلیسی دربیارید مربوط به رزرو کردن میز هتل باشه . و من هم به انگلیسی متن رو دادم
متنم به این صورت بود که من میرم هتل برای تولدم چند تا میز رزرو میکنم و دوستامو دعوت میکنم به قهوه و مسئول هتل میگه باید زودتر رزرو میکردید الان دیر هست و ما میز نداریم .
خلاصه استاد فرویو و بچه ها گفتن مگه تولدته گفت واقعا امروز تولدمه 
و انتراکی که استاد داد بچه ها من رو به حرف گرفتن نزاشتن از اتاق برم بیرون و بعد از یه ربع صدام کردن که دیدم وایییییییییییییییییییی میز و کیک برام چیدن از خوشحال ذوق مرگ شده بودم واقعا سوپرایز شده بودم


قیافه ام دیدنی بود دوست داشتم جیغ میزدم 
همه بچه های تورمون بودن و از تک تکشون ممنونم
البته من 26 سالگیم رو باید فوت میکردن ولی دوستان شمع 27 خریده بودن که اون رو هم 72 گذاشتن
سنم 72 شد البته با بوتاکس پوستم رو صاف نگه داشتم

همون شب اومدم خونه رادوین خواب بود که احسان گفت بریم خونه دایی فرید گفته بیایید اونجا ما هم لباس پوشیدیم رفتیم یه دفعه دیدم ملی جون با فرید (زن دایی احسان ) با شمع و کیک تولدت مبارک میخونن و دارن میان تو اتاق خیلی خوشحال شدم خیلی مزه داد
خلاصه تموم شد و پنجشنبه ایی فهیمه جون دوستم گفت رومینا شب بیایید بریم شام بیرون گفتم نه اخه امید پسر عمه ام میاد خونمون گفت خواب اونا رو هم میبریم . گفتم فکر نکنم بشه بیام . خلاصه عصر احسان میخواست بره دوچرخه سواری گفتم احسان من خونه حوصله ام سر میره من رو بزاره خونه فهمیه جون . من هم رفتم اونجا دیدم وایییییییییییییییییییییییییی
یه قابلمه به بزرگی برای 30 نفر اش درست کرده و برای 30 نفر سالاد ماکارونی گذاشته شربت و ......... و همه چیز لووووووووووو رفت و همون بچه های کلاس هتلداری و تورمون رو همه رو دعوت کرده بود فدک به مناسبت تولد من 
شوکه شدم گفتم فهیمه چه خبره اینقدر زحمت کشیدی گفت رومینا دعا میکردم شب بیایی اخه من تولد رو واسه تو گرفتم خودت نباشی بد میشه که که منم زنگ زدم به احسان گفتم قضییه اینجوریه و شب پسر عمه ام که اومد خونه گفتم امید امشب تولد من هست فهمیه گفته بیایددد بریم فدک و مهمونمون رو هم با خودمون بردیم . و شب حدود 11 تا ماشین تو ملاصدار قرار گذاشتیم و همه راهی فدک شدیم
و تا 3 صبح همگی داشتیم شادی میکردیم به قدری خوش گذشت که دوست نداشتیم بریم تور لیدرمون کلی ما رو کلی خندوند و رقصیدیم کادو گرفتم 
و صبح هم 30 نفر صبحونه رفتن شانی ولی بنده خواب موندم
و بعد به سمت مسابقه افرود هیت ما حرکت کرد یه اتوبوس بودیم 
تولدم خیلی خاطره داشت . خاطره بدی هم داشت که خیلی باعث ناراحتیم شد و دوست دارم فراموش کنم و نمیخوام ثبت بشه که هیچ وقت یادم نیاد .


یکی از دوستامون هم کنکور امتحان داشت و همگی بنر براش درست کردیم رفتیم استقبالش وقتی کنکورش تموم شد .با بنر رفتیم جلوی محل امتحان 

شنبه ایی هم با فهمیه جون رو رادوین راهی تهران شدیم و یکشنبه برگشتیم

میلاد نور

پارک خیابون مرزداران
خیلی خوش گذشت
و رادوین هم کلی بهش خوش گذشت
احساسات قویی داره همش میاد دستهامو نوازش میکنه میگه عسدم (عسلم ) عاشگتم (عاشقتم )
دلم براش ضعف میره .
کمی خود رای هست . دوست دارم خودش کاراشو انجام بده منم مسولیت بهش میدم و بیشتر موقع انجام میده مثل جارو کردن اتاقش به عهده رادوین هست . لباس کثیف ها رو خودش میزاره تو رختکن . در رو باز کردن به عهده رادوین هست میگه بزارید من تومک (کمک) کنم 


تازگیها به من میگه دومبیناااااااااااااااا
هی رد میشه میگه دومبینا بعد میزنه زیر خندهههههههههههه

تو دنیا تخیلش میگه دارم برای دوستم چایی میبرم . براش چایی درست میکنه تلفنی حرف میزنه دعوتش میکنه خونه

هر روز بابا حسن از شرکت براش زنگ میزنه و با هم کلی حرف میزنن و رادوین گزارشها رو بهش میده
چی خوردم چی پوشیدم مامانم کجاست همه رو ریز به ریز توضیح میده


26 امین بهار زندگیم گذشت 



